نویسنده :
الی - ساعت ۱٠:٢٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
خب از آخرین باری که نوشتم فقط اینقدر یادمه که اون روزی بود که استاد گرامی بنده رو ترور شخصیت کرده بودند!
از اون وقت به بعد من هم تلاش کردم تنبلی هام رو جبران کنم اندکی
و الان در حال حاضر در حال نوشتن الگوریتمی هستم که هر طرفیش رو که درست می کنی طرف دیگه اش لنگه!
اینقدر دنیا گل گلیههههههه اینقدر قشنگهههههههه
یک فصل از پایان نامه رو هم نوشتم فقط مونده یکی دوبار از روش بخونم تا این استاد جان ایراد نگارشی کمتری ازش بگیرن!
دیگه اینکه کل این روزهام به همین شکل داره می گذره و اینکه آخر ترمه و کلی امتحان هم باید بگیرم
فقط دعا نمایید این الگوریتم من جواب بده، استادم راضی باشه، خدا هم راضی باشه، بتونم تیر دفاع کنم
اگه نه که می مونه شهریور!
خلاصه اینکه به دعا نیازمندیمممممممم شدیدددددددددددد
نویسنده :
الی - ساعت ٩:۱٧ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
خوابم میادددددد در حد تیم ملی
بعد فک کن فردا هم می خوام برم پیش استادم!
بعد از 2 ماه تازه می خوام برم بگم من هیچ کاری نکردممممممم
منو می کشهههههههههههه ایننننننن!
نویسنده :
الی - ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
آخخخخخخخخ کمر برام نمونده مادر!
از بس که خم و راست شدم و کار خونه کردم!
(یعنی می خواستم بگم من هم کار توی خونه انجام می دم!!!)
ولی جدی دارم از کمر درد سکته می کنم
آخخخخخخخخخخخ
مامان من
نویسنده :
الی - ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
استرس دارم شدیددددددددددددددددددددددد
حالا شاید بعدا گفتم چرا
نویسنده :
الی - ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
امروز برای اولین بار خدا رو شکر کردم که 10 تا انگشت دارم!
اگه بیشتر بود نمی دونستم چطوری رنگ ها رو از روشون باید دونه دونه پاک می کردم!
نویسنده :
الی - ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
آی حالم بد می شه از هر چی مایع دستشویی!
و از همه بیشتر روزهایی که هوا سرده!
پوست دستهام حتی با کرم چرب کننده هم دارههههههه می سوزههههه و ترک داره!
حالا فک کن دستکش هم موقع بیرون رفتن استفاده کنی!
چه دردسریه پوست حساس و خشک
-----------------------
به آریا دوست شکلاتی: من نمی تونم وبلاگتون رو باز کنم
بروزرم ارور می ده
برای خود شما هم این مشکل هست؟
نویسنده :
الی - ساعت ٦:٤٩ ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
نویسنده :
الی - ساعت ۸:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
این روزها بر باد رفته ام
خودم و هر چه که داشتم ...
خسته ام
شانه هایم طاقت این بار سنگین را ندارد
دلم اشک می خواهد
اشکی که با سیلابش من را ببرد
ولی دریغ از یک قطره
چشمه ی اشکانم کاملا خشکیده
و من مانده ام و تنی رنجور
و روحی که از آن چه که نشان می دهد پاره پاره تر است
نیازمند دعایم
شاید نفس حقی اینجا را خواند و خدا به خاطر او دستم را گرفت
شاید.......
← صفحه بعد